به تازگی فصل آخر سریال Stranger Things پخش شد و در سمت دیگر دنیای سرگرمی، شاهد فصل اول مجموعه پیشدرآمد «IT» یعنی IT: Welcome to Derry بودیم. اگر هر دو سریال را دیده باشید، امکان ندارد که متوجه شباهتهای کلی این دو مجموعه نشوید و قبول کنید یا نه، داستان و حداقل مسیر کلی فصل اول Welcome to Derry، بسیار شبیه به «چیزهای عجیب» است. باور نمیکنید؟ با فانتزیمگ همراه باشید تا با هم شباهتهای این دو اثر را پیدا کنیم.
وکنا و پنیوایز هر دو یک مسیر را دنبال میکنند

دو شرور بین بعدی، با قدرتهای عجیب و غریب که پیشزمینهای انسانی داشتند و پیوندشان با یک موجود ماورایی باعث شده تا بعد انسانیشان را فراموش کنند. درست است که پنیوایز صرفا از اسم و رسم و ظاهار دلقک انسانی ما استفاده میکند و وکنا عملا یک انسان است، اما بیایید قبول کنیم که هر دوی آنها سرنوشت نسبتا مشابهی را گذراندهاند.
ماجرا جایی جالب میشود که تمرکزمان را روی نحوه شکار این دو شخصیت و البته تعلقشان به یک شهر بهخصوص معطوف کنیم. چه پنیوایز و چه وکنا از ترس که یکی از قدرتمندترین احساسات کودکان است استفاده میکنند تا به اهداف خود برسند. وکنا تلاش میکند تا از این انرژی برای گسترش دنیایش استفاده کند و در مقابل، پنیوایز موجودی فراتر است که به این انرژی برای حیات احتیاج دارد و اصلا ذاتش ترسناندن است. البته که اگر هم فرصتش پیش بیاید، چندان بدش نخواهد آمد که برای گسترش قلمرو خود تلاش کند.
خلاصه که چه نوع شکار، چه وسواس هر دو شخصیت روی کودکان ضعیف و ترسو و در نهایت اهداف کلی هر دو موجود، شدیدا به هم شبیه است.
کودکان قهرمانهای اصلی هستند

طبعا وقتی شکارچیان داستان پنیوایز و وکنا باشند و به دنبال کودکان بگردند، همین بچهها هستند که قهرمان داستان خود میشوند. هر دو مجموعه گروهی از کودکان کنجکاو با مشکلات شخصی خودشان را به تصویر میکشد که مجبورند در دنیای وحشتناک شهرشان زنده بمانند.
کودکان داستان استرنجر تینگز از آن بچه درسخوانها و اصطلاحا نردهای داستان هستند و در مقابل، ضعیفترها و شکنندهترین کودکان دری هستند که مجبور به مقابله با پنیوایز میشوند. اما در نهایت هر دو گروه بازندههای مدرسه خود از نظر دیگران محسوب میشوند و هر چقدر که باهوش و بااستعداد باشند، مورد تمسخر دوستانشان قرار میگیرند. حالا همین بازندهها مجبور هستند تا یکی از خطرناکترین ماموریتهای دنیا، یعنی مبارزه با یک موجود بین بعدی را گردن بگیرند.
شهر دری و هاوکینز، دو نفرین دوست داشتنی

چه دری و چه هاوکینز، هر دو نفرین شدهاند، اما نوع نفرین آنها متفاوت است. اگر حضور شیاطین بین بعدی در دنیای هاوکینز حاصل آزمایشهای غیرانسانی آنها برای خلق انسان برتر و شکست شوروی بود، در دری یک شهابسنگ کیهانی است که موجودی تاریک را به دل شهر آورده است.
هر دو شهر در روز زیبا، رنگارنگ و پر از شادی هستند و در شب را با غم اخبار کودکان مفقود الاثر جدیدشان میگذرانند. هر دو یک مدرسه بزرگ و پر از قلدر دارند و در هر دوی آنها، استادهای مهربانی پیدا میشود که کودکان را در مسیرشان راهنمایی میکنند.
ممکن است به این دو شهر سفر کنید و صرفا خاطرات خوش از آنجا و مردم خونگرمشان به یادتان بماند، اما کافی است تا این سفر اندکی طول بکشد یا به یک مهاجرت طولانیتر تبدیل شود تا با گوشت و پوست و استخوانتان حس کنید که انگار یک چیزی سر جایش نیست و همه چیز مشکوک به نظر میرسد.
ال و دیک هالوران، ناجیهای ابرقهرمان

بیایید قبول کنیم که یک یا دو کودک مظلوم و بیپناه نمیتوانند حریف موجودی به قدرتمندی وکنا یا پنیوایز شوند. غیرممکن نیست، اما شرایط برایشان خیلی سخت است. از همین رو است که یک عامل غیرطبیعی مثل «ال» یا هالوران وارد داستان میشوند تا تکیهگاه تیم باشند.
نه L و نه هالوران رهبرهای گروه نیستند، اما تیم به آنها احتیاج دارد تا اندکی اعتماد به نفس بیشتری داشته باششد. جالب این جا است که قدرتهای هر دو شخصیت هم شما را به یاد دیگری میاندازد. هالوران حس ششم و قدرت تلهپاتی دارد که به او اجازه میدهد به ذهن افراد مختلف سفر کرده و یا حتی مکان آنها را پیدا کند.
ال هم اکثر مواقع نقش یک GPS انسانی را دارد و میتواند مثل هالوران به ذهن افراد مختلف سفر کرده و یا حتی مکان آنها را پیدا کند. درست میگویید! هالوران ارواح را میبیند و ال هم میتواند با نگاهش استخوانهای یک فرد دیگر را خرد کند، اما از حق نگذریم، ماهیت کلی قدرت و نقششان در تیم شبیه به هم است.
لیروی هنلان و جیم هاپر، ارتشیهای غرغرو

مگر میشود که چند کودک تصمیم به نجات دنیا بگیرند و در این میان یک پیرمرد غرغرو مثل جیم هارپر، کلانتر شهر هاوکینز یا لیروی هنلان، خلبان سیاهپوست داستان دری این میان نپرد تا از آنها محافظت کرده و جلوی ورود آنها به دل خطر را بگیرد؟
جالب است که هم هارپر برای «ال» و هم هنلان برای «ویل»، تلاش دارند تا نقش یک فرمانده ارتش را به جای یک پدر بازی کنند و در نهایت هم با سرکشی فرزندشان روبهرو میشوند. اخلاق تند، پند و اندرزهایی درباره زندگی و درستکار بودن ذاتی آنها هم از ویژگیهای مشابهی است که در هر دوی این شخصیتها دیده میشود.


