ولورین (Wolverine) یا همان لوگان (Logan) کوتاهقد بدنام دنیای مارول (Marvel)، یکی از شاخصترین شخصیتهای کمیکبوکی است که در بیش از پنج دهه حضورش، بارها چهره و روح خود را دگرگون کرده: از ضدقهرمان (Anti-Hero) خشن و زخمخورده تا نماد سرسختی و بقا. اما در دهه ۹۰، مارول تصمیمی گرفت که میتوانست مسیر این شخصیت را برای همیشه تغییر دهد؛ تصمیمی که خیلی زود از آن عقب نشست. این دوره با بیرون کشیدن آدامانتیوم (Adamantium) از اسکلت ولورین آغاز شد و ایدهای را شکل داد که به نام ولورین وحشی (Feral Wolverine) شناخته میشود؛ طرحی با پتانسیل خلق نسخهای تاریکتر، حیوانیتر و پیچیدهتر از ولورین… اما در نهایت تبدیل شد به یکی از کمتوجهترین فصلهای تاریخ کمیک.

ولورین پیش از دهه ۹۰: ستارهی بیرقیب مارول
دهه ۹۰ برای ولورین زمان اوج بود؛ شخصیتی که در بازار کمیک تقریباً جایگاهی شبیه جایگاه امروز بتمن (Batman) داشت. محبوبیت عظیم او، خصوصاً با اثرگذاری سریال ایکسمن: مجموعه انیمیشنی (X-Men: The Animated Series)، باعث شد نویسندگان و هنرمندان بزرگ، داستانهای زیادی را با محوریت او بسازند. در میان این آثار، مجموعه ولورین جلد ۲ (Wolverine Vol. 2) با نویسندگی لری هاما (Larry Hama) از مهمترین و تأثیرگذارترین دورههاست؛ دورهای که از شمارههای ۷۵ تا ۹۰ وارد مرحلهای تازه و جسورانه شد.
در این داستانها، حذف آدامانتیوم از اسکلت ولورین فقط یک اتفاق فیزیکی نبود؛ ضربهای روانی و هویتی به کاراکتری بود که سالها خودش را با آن فلز تعریف کرده بود. هاما بهشکل دقیق نشان داد که آدامانتیوم علاوه بر قدرت، در واقع مهاری برای جهش ولورین بوده. و در شماره ۹۱، این ایده با یک بمب روایی صریح مطرح شد: آدامانتیوم اجازه نداده بود ولورین به «حالت واقعی حیوانی» خود تبدیل شود.
تولد ولورین وحشی

از شمارههای ۹۱ تا ۹۹، ولورین کمکم وارد فازی میشود که به آن ولورین وحشی میگویند؛ مرحلهای که او دیگر کاملاً انسانی به نظر نمیرسد و رفتارش هم کمتر از قبل قابل پیشبینی است.
تغییرات ظاهری در این دوره کاملاً محسوساند؛ صورتش خشنتر میشود، مو و خز بیشتری روی بدنش رشد میکند، پنجهها شکل تیزتر و حیوانیتری پیدا میکنند و حالت چهرهاش به چیزی نزدیک میشود که بیشتر «شکارچی» است تا قهرمان.
در این میان یک سوءبرداشت رایج هم وجود دارد: برخلاف چیزی که بعضیها فکر میکنند، ولورین هیچوقت بینیش را از دست نمیدهد؛ فقط فرم صورت و آناتومیاش تغییر میکند و ظاهرش کمتر انسانی و بیشتر جهشیافته میشود. مهمتر از تغییرات ظاهری، تغییر رفتاری است: دیالوگها کمتر میشوند، غرایز پررنگتر میشوند، و حتی رفتارهایی مثل لیسیدن زخمها یا واکنشهای خالص حیوانی وارد شخصیتپردازی میشود. اینجا ولورین تبدیل میشود به استعارهای زنده از جنگ میان انسان و حیوان؛ دو نیرویی که همیشه درون او بودهاند، اما حالا یکی از آنها کنترل را به دست گرفته.
چرا این فاز میتوانست یک شاهکار باشد؟
ولورین وحشی یک فرصت طلایی بود برای روایت داستانهایی بالغتر و تاریکتر؛ داستانهایی که میتوانستند روی بحران هویت، وحشت از خود، و پیچیدگی رابطه ولورین با خشونت و طبیعت درونیاش تمرکز کنند. این ایده، ظرفیت داشت ولورین را از یک ضدقهرمان محبوب، به یک تراژدی زنده تبدیل کند؛ کسی که برای حفظ انسانیتش باید بجنگد، اما هر روز بیشتر به سمت هیولا شدن کشیده میشود.
حتی حضور شخصیتهایی مثل الکترا (Elektra) برای کمک به کنترل او، میتوانست مسیر داستان را عاطفیتر و چندلایهتر کند. در واقع این فاز فقط یک تغییر ظاهری نبود؛ یک دگرگونی تمامعیار بود که میتوانست سالها ادامه داشته باشد.
چرا مارول عقبنشینی کرد؟
پاسخ کوتاه: ترس از ریسک.
مارول بهشدت نگران بود که این تغییرات شدید، مخاطبان جدید و گستردهای را که از طریق تلویزیون و بازار عمومی جذب ولورین شده بودند، پس بزند. ولورین در آن دوره یکی از ستونهای فروش بود و هر تغییر بزرگ، میتوانست برای مارول یک تهدید تجاری جدی باشد.
در نهایت، داستان به نقطهای میرسد که در شماره ۱۰۰ ولورین جلد ۲ (Wolverine Vol. 2 #100)، شخصیتی به نام ژنسیس (Genesis) تلاش میکند آدامانتیوم را دوباره به اسکلت ولورین برگرداند. اما خیلی زود همه چیز به سمت بازگشت به وضعیت کلاسیک سوق داده میشود؛ ولورینی آشنا، کنترلشده و قابل فروشتر. لری هاما هم نهایتاً در شماره ۱۱۸ از مجموعه جدا میشود و آن مسیر پرپتانسیل دهه ۹۰ بهتدریج خاموش میشود.

