در میان هیاهوی فصل پنجم و پرتنش سریال چیزهای عجیب (Stranger Things)، یک قطعهی کمتر دیدهشده و تقریباً «مخفی» وجود دارد که حالا اهمیتش بیشتر از همیشه است: نمایش صحنهای سایهی نخست (The First Shadow). این نمایش، برخلاف چیزی که خیلیها فکر میکنند، فقط یک پروژه جانبی یا تبلیغاتی نیست؛ بلکه یک جور کلید داستانی به حساب میآید و بخشی از پاسخ سوالهای مهم سریال را در خودش دارد. واقعیت این است که بدون دانستن نکات این نمایش، احتمال دارد بعضی از رازها و تصمیمهای فصل پایانی برای خیلی از تماشاگرها مبهم یا حتی گیجکننده باقی بماند.
داستان نمایش سایهی نخست: گذشتهی وکنا
نمایش سایهی نخست روی گذشتهی شخصیت هنری کریل (Henry Creel) تمرکز دارد؛ همان کسی که بعدها در سریال با نام وِکنا (Vecna) شناخته میشود. داستان از سال ۱۹۵۳ شروع میشود، زمانی که هنری هنوز نوجوان است و در نزدیکی منطقهای حوالی نوادا با یک شکاف طبیعی روبهرو میشود؛ درزی که به یک بعد ناشناخته و فراجهانی به نام بُعد ایکس (Dimension X) یا چیزی که نمایش از آن با عنوان آبیس/ژرفا (Abyss) یاد میکند، وصل است. اما ماجرا به همین سادگی نیست، چون نمایش میگوید پشت این شکاف، یک فناوری محرمانه هم وجود دارد؛ یک کیف فلزی که برای باز کردن و کنترل شکافهای بینبعدی ساخته شده و ریشهی آن به پروژهای مرموز در سال ۱۹۴۳ برمیگردد؛ پروژهای مرتبط با چیزی شبیه به پروژه رنگینکمان (Project Rainbow) و داستان معروف ناپدید شدن کشتی یواِساِس الدریج (USS Eldridge).



هنری بعد از فعال کردن آن کیف، برای حدود دوازده ساعت به بُعد ایکس (Dimension X) کشیده میشود و همانجا نخستین تماس انسانی با یک موجود ناشناخته شکل میگیرد؛ موجودی که در نمایش با نام سایهی نخست معرفی میشود. این موجود در واقع نوعی ابر ذرهای هوشمند است و نمایش اشاره میکند که همین موجود بعدها در سریال با عنوان مایند فلیر (Mind Flayer) شناخته میشود. مهمترین نکتهی نمایش هم همینجاست: «سایهی نخست» منشأ قدرتهای هنری را بازتعریف میکند و میگوید قدرتهای او ذاتی نبودهاند، بلکه نتیجهی یک آلودگی زیستی و تغییرات بینبعدی هستند؛ یعنی هنری به واسطهی ذرات بعد دیگر آلوده میشود و همین آلودگی، مسیر تبدیل شدنش به وِکنا را میسازد.
تاثیر نمایش بر فصل پنجم چیزهای عجیب
فصل پنجم چیزهای عجیب (Stranger Things) وارد بخشی میشود که گذشتهی هنری کریل را جدیتر بررسی میکند؛ از جمله صحنههایی که هنری نوجوان با یونیفورم پیشاهنگ بازجویی میشود یا لحظههایی که خشونت و خشم درونیش کمکم بیرون میریزد. اما مسئله اینجاست که خود سریال، همهی جزئیات پشت این گذشته را خیلی شفاف توضیح نمیدهد. در عوض، نمایش سایهی نخست اطلاعاتی میدهد که مستقیم به سوالهای اصلی جواب میدهد: اینکه آبیس/ژرفا دقیقاً چیست، مایند فلیر از کجا آمده و مهمتر از همه، قدرتهای هنری از چه منبعی سرچشمه گرفتهاند. اگر مخاطب این اطلاعات را نداشته باشد، ممکن است با بعضی از افشاگریهای فصل آخر ارتباط کامل برقرار نکند یا حس کند داستان یک جاهایی «جا افتاده» و کامل نمیشود.
نکته مهم این است که سازندگان سریال عملاً یک تصمیم خلاقانه اما پرریسک گرفتهاند: آنها بخشی از اطلاعات کلیدی را به یک رسانهی کمدسترستر یعنی تئاتر منتقل کردهاند. این کار از یک طرف جهان داستان را عمیقتر میکند و به لور (Lore) وزن میدهد، اما از طرف دیگر ممکن است برای مخاطبی که فقط سریال را دنبال میکند، باعث گسست و سردرگمی شود.
در نهایت، نمایش سایهی نخست چیزی فراتر از یک اسپینآف ساده است؛ این نمایش بخشی از ریشهی داستان را روشن میکند و توضیح میدهد که وِکنا چگونه شکل گرفته و تهدیدهای فراجهانی مثل آبیس/ژرفا یا بُعد ایکس چه ماهیتی دارند. این تجربهی ترانسمدیا (Transmedia) از یک طرف به دنیا و لور چیزهای عجیب عمق میدهد، اما از طرف دیگر خطر ایجاد گسست روایی را هم به همراه دارد؛ بهخصوص اگر فصل آخر نتواند بدون اتکا به این نمایش، اطلاعات مهم را در خود سریال هم روشن و قابل فهم ارائه کند.

حالا سوال اصلی این است: آیا چیزهای عجیب (Stranger Things) میتواند فصل پایانی را طوری روایت کند که هم برای طرفدارهای پیگیر چندرسانهای کامل باشد و هم برای مخاطبی که فقط سریال را میبیند، گیجکننده نشود؟ جواب این سوال احتمالاً همان چیزی است که تعیین میکند پایان این فرنچایز چقدر موفق و ماندگار خواهد بود.


