سولو لولینگ (Solo Leveling) تو این چند سال اخیر واقعاً ترکونده و تبدیل شده به یکی از بزرگترین پدیدههای دنیای انیمه (Anime). انیمیشن خفن، مبارزههای هیجانانگیز و اون روند اعتیادآور قوی شدن سونگ جینوو (Sung Jin-Woo) باعث شده کلی طرفدار تو دنیا پیدا کنه و خیلیها هم بگن یکی از بهترین اکشنهای این چند ساله.
ولی سؤال اینجاست: آیا فقط محبوب بودن یعنی بهترین بودن؟
وقتی سولو لولینگ و کنار انیمههایی مثل فریرن (Frieren: Beyond Journey’s End)، فولمتال آلکمیست: برادرانگی (Fullmetal Alchemist: Brotherhood)، وینلند ساگا (Vinland Saga) یا حمله به تایتان (Attack on Titan) میذاریم، یه سری تفاوتها خیلی واضح خودشونو نشون میدن. تفاوتهایی که باعث میشه خیلی از منتقدها هنوز اون آثار رو یه لِوِل بالاتر بدونن.
جهانسازی؛ فقط یه بکگراند یا یه دنیای زنده؟
بخش بزرگی از جذابیت سولو لولینگ برمیگرده به سیستم شکارچیها (Hunters)، سیاهچالها (Dungeons) و قدرتهای خاص جینوو. این دنیا بیشتر طوری طراحی شده که بهانهای باشه برای مبارزههای خفن و رشد قدرت شخصیت اصلی.
یعنی چی؟ یعنی تقریباً همهچی آخرش میرسه به این که جینوو قویتر بشه.
اما تو انیمههایی مثل فریرن یا فولمتال آلکمیست، دنیا فقط یه پسزمینه نیست. تاریخ، سیاست، فرهنگ، جادو، حتی روابط بین کشورها، همه روی داستان اثر میذارن. اون دنیا واقعاً حس “زنده بودن” میده، حتی وقتی شخصیت اصلی تو صحنه نیست.
مثلاً فریرن داستانش رو بعد از شکست پادشاه شیاطین شروع میکنه. یعنی دیگه سؤال این نیست که «چطوری دشمن رو بزنیم؟»
سؤال اینه: «بعد از تموم شدن ماجراجویی، چی از ما میمونه؟»
همین تغییر زاویه دید باعث میشه کل اثر یه حس عمیقتر و احساسیتر بگیره.
رشد شخصیت؛ قوی شدن یا تغییر کردن؟
بدون شک یکی از جذابترین بخشهای سولو لولینگ رشد سونگ جینوو هست. از یه شکارچی ضعیف شروع میکنه و کمکم تبدیل میشه به یه هیولای واقعی. این مسیر خیلی لذتبخشه و حس “رضایت” میده.
ولی مشکل اینجاست که این رشد بیشتر قدرتیه، نه شخصیتی.
در مقابل، شخصیتهایی مثل ادوارد الریک (Edward Elric) تو فولمتال آلکمیست یا ثورفین (Thorfinn) تو وینلند ساگا، فقط قویتر نمیشن؛ بلکه از درون تغییر میکنن.
اشتباه میکنن، زمین میخورن، باورهاشون عوض میشه و کمکم به یه درک جدید از زندگی میرسن.
برای همین رشدشون فقط “لول آپ” نیست؛ یه جور بلوغ فکری و احساسی هم هست.

شخصیتهای فرعی؛ نقطه ضعف سولو لولینگ
یکی از نقدهای جدی به سولو لولینگ اینه که شخصیتهای فرعیش خیلی عمق ندارن. بیشتر شکارچیها، گیلدها یا حتی همتیمیهای جینوو، بعد از معرفی اولیه خیلی وارد داستان نمیشن. نهایتاً هم نقششون اینه که قدرت جینوو رو بیشتر نشون بدن.
اما تو فولمتال آلکمیست، تقریباً هر شخصیت فرعی یه داستان، هدف و انگیزه خاص خودش رو داره. حتی کاراکترهایی که چند دقیقه بیشتر نیستن، اثرشون تو ذهن میمونه. وینلند ساگا هم همینطوره؛ هر شخصیت یه نگاه متفاوت به زندگی داره و همین تضادها داستان رو خیلی عمیقتر میکنه.
اکشن خفن؛ ولی آیا کافیه؟
هیچکس نمیتونه منکر این بشه که سولو لولینگ از نظر انیمیشن خیلی خفنه. استودیو A-1 Pictures واقعاً ترکونده؛ از طراحی مبارزهها گرفته تا افکتها و کارگردانی. خیلی از سکانسهای جینوو واقعاً جزو بهترین اکشنهای چند سال اخیرن.
ولی نکته اینجاست:
تو انیمههایی مثل فریرن یا حمله به تایتان، اکشن فقط یه بخش از داستانه، نه کل داستان. اونجا سکوت، دیالوگ، موسیقی و حتی لحظههای بدون مبارزه هم به اندازه خود جنگ مهمن. تو این آثار، تو فقط برای اکشن نمیمونی؛ برای تصمیمها و پیامدهاشون میمونی.
تمها؛ فقط قدرت یا معنی قدرت؟
سولو لولینگ در اصل درباره قویتر شدنه. و این کار رو هم خیلی خوب انجام میده. برای همین هم برای طرفدارای Power Fantasy واقعاً لذتبخشه.
اما انیمههایی مثل فولمتال آلکمیست، وینلند ساگا یا حمله به تایتان، از قدرت فقط به عنوان یه ابزار استفاده میکنن.
اونها درباره چیزای عمیقتری حرف میزنن:
جنگ، انتقام، آزادی، مسئولیت، بخشش، مرگ و معنی زندگی.
برای همین هم هست که سالها بعد از تموم شدنشون هنوز دربارهشون بحث میشه.

سولو لولینگ بدون شک یکی از بهترین انیمههای اکشن این چند سالهست.
انیمیشن خفن، مبارزههای هیجانانگیز و رشد جذاب جینوو باعث شده خیلیها عاشقش بشن.
اما اگه معیار رو فقط اکشن و هیجان نذاریم، هنوز فاصلهای بین سولو لولینگ و شاهکارهایی مثل فریرن، فولمتال آلکمیست، وینلند ساگا و حمله به تایتان وجود داره.
چون اون آثار فقط سرگرم نمیکنن؛
کاری میکنن به داستان، شخصیتها و مفهوم زندگی فکر کنی و همین چیزیه که یه انیمه رو از “خیلی محبوب” تبدیل میکنه به “فراموشنشدنی”.


