پیش از پخش فصل سوم حلقههای قدرت (The Rings of Power)، بد نیست سراغ یکی از نقدهایی برویم که از همان فصل اول همراه سریال آمازون بوده است: آیا حلقههای قدرت توانسته شرورهایش را بهاندازه کافی قانعکننده بسازد؟
برای بررسی این موضوع میتوانیم از یک مفهوم قدیمی در ادبیات کمک بگیریم: آناگنوریسیس (Anagnorisis)؛ لحظهای که شخصیت به شناخت تازهای از خودش یا حقیقت موقعیتش میرسد. برای یک شخصیت شرور، این میتواند همان نقطهای باشد که دیگر پشت توجیهها و تردیدهایش پنهان نمیشود و آگاهانه مسیری را که انتخاب کرده میپذیرد.
دو فصل نخست حلقههای قدرت کمتر چنین نقطه عطف روشنی برای دشمنانش ساختهاند. اما با اتفاقاتی که برای فصل سوم در راه است، حالا میتوانیم این سؤال را مطرح کنیم: آیا سریال بالاخره قرار است یکی از شرورهایش را به آن نقطه بیبازگشت برساند؟
لحظه خودآگاهی شرور؛ از مکبث تا برکینگ بد
نمونههای این الگو را میتوان در ادبیات کلاسیک پیدا کرد. در مکبث (Macbeth) اثر ویلیام شکسپیر (William Shakespeare)، شخصیت اصلی بهتدریج از مردی گرفتار تردید و جاهطلبی به کسی تبدیل میشود که برای حفظ قدرت آماده عبور از مرزهای بیشتری است. جان میلتون (John Milton) نیز در بهشت گمشده (Paradise Lost) مسیری مشابه برای شیطان ترسیم میکند؛ شخصیتی که با آگاهی از انتخابش، شر را بهعنوان مسیر خود میپذیرد.
همین الگو در داستانهای معاصر هم دیده میشود. در برکینگ بد (Breaking Bad)، والتر وایت (Walter White) قدمبهقدم به نقطهای میرسد که دیگر نمیتواند اعمالش را صرفاً با تأمین آینده خانواده توجیه کند. ویلسون فیسک (Wilson Fisk) در دردویل (Daredevil) نیز با پذیرش تصویری که مدتها از خودش انکار میکرد، نقطه عطف مشابهی را تجربه میکند.
نمونه صریحتر را میتوان در مادر گوتل (Mother Gothel) در انیمیشن گیسوکمند (Tangled) دید؛ جایی که تصمیم میگیرد دیگر نقش مادر دلسوز را بازی نکند و چهره واقعی رابطهاش با راپانزل را آشکار میکند. در همه این نمونهها، آنچه اهمیت دارد فقط انجام یک کار شرورانه نیست؛ بلکه لحظهای است که شخصیت دیگر برای خودش هم وانمود نمیکند آدم دیگری است.

چرا حلقههای قدرت در ساخت یک شرور ناکام مانده؟!
پیش از پخش فصل اول، حلقههای قدرت با سرمایهگذاری عظیم آمازون و وعده ساخت یکی از جاهطلبانهترین اقتباسهای دنیای تالکین معرفی شد. جیدی پین (J. D. Payne) و پاتریک مککی (Patrick McKay)، سازندگان سریال، نیز از ابتدا بر علاقه و آشنایی خود با آثار جی. آر. آر. تالکین تأکید داشتند. با شروع پخش اما واکنشها یکدست نماند و بسیاری از تصمیمهای روایی و شخصیتپردازی سریال، از همان فصل اول به موضوع بحث میان مخاطبان و منتقدان تبدیل شد.
یکی از این تصمیمها به نحوه تصویرکردن نیروهای شر برمیگردد. حلقههای قدرت عمداً مرز میان خیر و شر را پیچیدهتر از یک تقابل ساده ترسیم میکند؛ از اورکهایی که گاهی امکان همدلی با آنها وجود دارد تا آدار (Adar) که خودش را نه فرمانده هیولاها، بلکه پدر و محافظ اورکها میبیند.
این پیچیدگی به سائورون (Sauron) هم میرسد. رابطه او با گالادریل (Galadriel)، بهویژه در فصل نخست، به شکلی روایت میشود که برای مدتی هویت و انگیزه واقعی او را پشت شخصیتی به نام هالبرند (Halbrand) پنهان نگه میدارد. فصل دوم بخش بیشتری از چهره فریبکار و قدرتطلب سائورون را آشکار میکند، اما سؤال اصلی همچنان باقی میماند: آیا سریال توانسته برای شرور اصلی خود نقطهای روشن بسازد که در آن سائورون نه فقط مرتکب شرارت شود، بلکه آگاهانه خودش و مسیری را که انتخاب کرده بپذیرد؟
مشکل لزوماً خاکستریبودن شخصیتها نیست؛ یک شرور پیچیده میتواند بسیار جذابتر از شخصیتی کاملاً سیاه باشد. مسئله اینجاست که اگر این ابهام بیش از حد ادامه پیدا کند، آن لحظه تعیینکنندهای که شخصیت از تردید و توجیه عبور میکند و به شروری کامل تبدیل میشود، ممکن است هیچوقت قدرت لازم را پیدا نکند.

فصل سوم؛ نشانههای یک مسیر تازه
فصل سوم حلقههای قدرت با چند تغییر مهم از راه میرسد که نشان میدهد روایت سریال قرار نیست دقیقاً همان مسیر دو فصل قبل را ادامه دهد. داستان پس از یک جهش زمانی پنجساله آغاز میشود؛ زمانی که جنگ میان الفها و سائورون شدت گرفته و سائورون بیش از گذشته به همان چهرهای نزدیک شده که از ارباب حلقهها میشناسیم.
این تغییر را میتوان در نحوه پرداختن به اورکها هم دید. دو فصل نخست تلاش زیادی برای نشاندادن وجه انسانیتر آنها داشتند؛ بهخصوص از طریق آدار و رابطهاش با اورکهایی که آنها را فرزندان خود میدانست. در فصل سوم اما این ایده از زاویه متفاوتی دنبال میشود و با اورکی روبهرو خواهیم شد که در کنار الفها قرار میگیرد. چنین شخصیتی میتواند مرز میان خیر و شر را باز هم پیچیدهتر کند، اما اینبار بدون اینکه الزاماً خودِ سائورون را در همان منطقه خاکستری نگه دارد.
رابطه گالادریل و سائورون نیز همچنان یکی از محورهای داستان خواهد بود و بازگشت کلبورن (Celeborn)، همسر گالادریل، معادله را پیچیدهتر میکند. سازندگان از شکلگیری یک مثلث عاطفی میان این سه شخصیت صحبت کردهاند؛ تصمیمی که احتمالاً یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای فصل تازه خواهد بود.
در مقابل، بعضی خطوط داستانی دو فصل نخست کنار گذاشته شدهاند. هارفوتها (Harfoots) که بخش قابلتوجهی از داستان دو فصل گذشته را به خود اختصاص داده بودند، در فصل سوم حضور ندارند و تریلر فصل سوم نیز نشانی از آنها نداشت.
مجموع این تغییرات باعث میشود فصل سوم فرصت بیشتری برای تمرکز روی درگیری اصلی عصر دوم داشته باشد: جنگ سائورون با الفها و حرکت او به سمت ساخت حلقه یگانه. اگر سریال واقعاً بخواهد سائورون را از شخصیتی فریبکار و چندوجهی به ارباب تاریکی سرزمین میانه تبدیل کند، این فصل همان جایی است که باید نقطه بیبازگشت او را ببینیم.
آیا این تغییر مسیر به نفع حلقههای قدرت است؟
کنار گذاشتن هارفوتها میتواند تمرکز فصل سوم را بیشتر کند، اما چیزی را هم از سریال میگیرد. جی. آر. آر. تالکین (J. R. R. Tolkien) در نامهای در سال ۱۹۵۵ درباره اهمیت هابیتها نوشته بود که حضورشان به داستان کمک میکند قهرمانانی فروتن و معمولی را در کنار شخصیتهای بزرگ و اسطورهای قرار دهد. هارفوتها قرار بود چنین نقشی را در حلقههای قدرت داشته باشند؛ شخصیتهایی کوچک در دل اتفاقاتی بسیار بزرگتر از خودشان. حذف آنها شاید روایت را منسجمتر کند، اما بخشی از همین تضاد را هم از بین میبرد.
از طرف دیگر، معرفی اورکی که در کنار الفها قرار میگیرد لزوماً با ساختن سائورونی شرورتر تناقض ندارد. اتفاقاً اگر سریال این دو مسیر را درست از هم جدا کند، میتواند نتیجه جالبتری بگیرد: نشان دهد اورکها الزاماً موجوداتی یکدست نیستند و در عین حال، سائورون را به شخصیتی تبدیل کند که انتخابهایش آگاهانهتر و تاریکتر میشوند.
اینجاست که مفهوم آناگنوریسیس دوباره اهمیت پیدا میکند. سائورون برای تبدیلشدن به شروری بهیادماندنی فقط به اعمال خشونتآمیزتر یا قدرت بیشتر نیاز ندارد؛ سریال باید لحظهای را پیدا کند که او دیگر خودش را ناجی، اصلاحکننده جهان یا قربانی شرایط نمیبیند و با آگاهی کامل مسیری را که انتخاب کرده میپذیرد.
فصل سوم با جنگ الفها و سائورون، ساخت حلقه یگانه و حرکت شخصیت به سمت تصویری که از ارباب تاریکی میشناسیم، بهترین فرصت سریال برای رسیدن به چنین نقطهای است.
حالا سؤال اصلی همین است: آیا حلقههای قدرت بالاخره سائورون را به لحظهای میرساند که خودش هم بپذیرد چه کسی شده است؟آیا این تغییر مسیر به نفع حلقههای قدرت است؟
کنار گذاشتن هارفوتها میتواند تمرکز فصل سوم را بیشتر کند، اما چیزی را هم از سریال میگیرد. جی. آر. آر. تالکین (J. R. R. Tolkien) در نامهای در سال ۱۹۵۵ درباره اهمیت هابیتها نوشته بود که حضورشان به داستان کمک میکند قهرمانانی فروتن و معمولی را در کنار شخصیتهای بزرگ و اسطورهای قرار دهد. هارفوتها قرار بود چنین نقشی را در حلقههای قدرت داشته باشند؛ شخصیتهایی کوچک در دل اتفاقاتی بسیار بزرگتر از خودشان. حذف آنها شاید روایت را منسجمتر کند، اما بخشی از همین تضاد را هم از بین میبرد.
از طرف دیگر، معرفی اورکی که در کنار الفها قرار میگیرد لزوماً با ساختن سائورونی شرورتر تناقض ندارد. اتفاقاً اگر سریال این دو مسیر را درست از هم جدا کند، میتواند نتیجه جالبتری بگیرد: نشان دهد اورکها الزاماً موجوداتی یکدست نیستند و در عین حال، سائورون را به شخصیتی تبدیل کند که انتخابهایش آگاهانهتر و تاریکتر میشوند.
اینجاست که مفهوم آناگنوریسیس دوباره اهمیت پیدا میکند. سائورون برای تبدیلشدن به شروری بهیادماندنی فقط به اعمال خشونتآمیزتر یا قدرت بیشتر نیاز ندارد؛ سریال باید لحظهای را پیدا کند که او دیگر خودش را ناجی، اصلاحکننده جهان یا قربانی شرایط نمیبیند و با آگاهی کامل مسیری را که انتخاب کرده میپذیرد.
فصل سوم با جنگ الفها و سائورون، ساخت حلقه یگانه و حرکت شخصیت به سمت تصویری که از ارباب تاریکی میشناسیم، بهترین فرصت سریال برای رسیدن به چنین نقطهای است.
حالا سؤال اصلی همین است: آیا حلقههای قدرت بالاخره سائورون را به لحظهای میرساند که خودش هم بپذیرد چه کسی شده است؟


